تبليغاتX
خزعبلات یک پیامبر دیوانه


وضع ایران و ایرانیان خیلی به سامان بود، اکنون هم با مدیریت دولت محمودی مطلوب‌تر شده. آن‌قدر مطلوب که رییس دولت علنا برنامه‌ی قطعی برق را به مردم ارائه می‌دهد. انصافا آقایان در هر امری تبحر نداشته باشند، نظم را در برنامه‌های مخربشان سرلوحه قرار داده‌اند. چه زمان‌بندی قشنگی برای قطعی برق کرده‌اند! حتما از طریق روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها دیده و شنیده‌اید. انصافا که نعمت قطعی برق خوب بین همه مناطق تقسیم شده است. ضمنا توجه داشته باشید که استفاده مطلوب آقایان از رسانه این است که چنین برنامه‌های دقیقی را ارائه دهند. و گرنه علم و فرهنگ و هنر که اصلا از گوشت و خون این امت فوران می‌کند، پس چه نیاز به خبررسانی در این امور. القصه که برنامه‌های دقیقی است. به قول جناب رضا مارمولک؛ من نمی‌دانم این‌ها را از کجایشان در می‌آورند. با خونسردی و اعتماد به نفس فراوان چشم در چشم ملت همیشه خواب می‌اندازند و می‌گویند: "هر روز تابستان، هر منطقه‌ی شهر، چند ساعت از قطعی برق لذت باید ببرد! در اوج گرما! در زمانه‌ی تکنولوژی! آخر می‌دانید چیست؟ ماشاالله ماشاالله آقایان برنامه‌ی صدور انقلاب را چون ادوار گذشته سرلوحه‌ی امور قرار داده‌اند. لذاست که برق به عراق صادر می‌کنند. ایرانیان غنی و ثروتمند و متمدن و ایثارگر و خوش‌بخت را چه نیازی به برق؟ باشد! بگذار دو ساعت در ظهر تابستان، در ذل گرما، برق نداشته باشند. یعنی این ملت خواب‌آلود با همین دو ساعت قطعی برق اذیت می‌شوند؟ نه! صدایشان هم در نمی‌آید. وانگهی؛ اینان ملت سختی‌کشیدن و رنج و عذاب‌چشیدن هستند. مثال می‌خواهید بیاورم؟ نه! چه نیازی به مثال؟ همچون روز مشخص است. این ملت اگر از سریال "سال‌های دور از خانه" و "جنگجویان لیانشانپو" و "جواهری در قصر" خسته شوند، از چشیدن سریال "بی‌کفایتی مسئولان" نه تنها هیچ‌وقتِ هیچ دلزده نشده که مدام لذت می‌برند.
نمی‌دانم! شاید آقایان از پیشینیان‌شان شنیده‌اند: "چراغی که به مسجد رواست، به خانه حرام است!" حتما همین طور است. ما کج فهمیده‌ایم.


--------------------------------------
شنیده‌اید؟ اجازه‌ی ملاقات را از "عزت‌الله ابراهیم‌نژاد" عزیز گرفته‌اند. گفتند تا یک هفته پس از سالگردش _18 تیر_ حق ملاقات ندارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 4:12  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin



               

شامگاه دوشنبه گذشته، چند دقیقه‌ای پای شبکه اول سیما بودم. وقتی‌که محمود احمدی‌نژاد با مشاور رسانه‌ای‌اش، "مهدی کلهر"، پیرامون جزئیات طرح تخریب اقتصادی! گفتگو می‌کرد. حضور کلهر نشان از این داشت که دولت مهرورز دیگر تاب و تحمل شنیدن انتقاد یا اصرار بر مساله‌ای را ندارد، حتی اگر از سوی مجریان بی‌خاصیت تلویزیون باشد. به همین جهت یک بله "قربان گو" این بار همراه محمود خان شده بود. یک "بله قربان گو" با موهای دم‌اسبی. کسی که هنگام بحث‌های انتخابات سوم تیر 84 وارد عرصه‌ی سیاست شد و با وعده‌های عجیب و شعارهای غریب خود، سعی در فریب مردم داشت تا آنان را با محمود خان همراه کند.
از کل این برنامه، فقط چند دقیقه را دیدم که احمدی‌نژاد درباره‌ی اصلاح و کوچک‌کردن دولت سخن گفت، به این مضمون که: "ما هم می‌خواهیم دولت را کوچک کنیم. یک‌سال کار تخصصی هم انجام داده‌ایم و هنوز نیازمند زمان هستیم. اما بعضی‌ها می‌گویند سریع‌تر باید دولت کوچک شود و با فشار می‌خواهند این مساله را پیش ببرند. اما با فشار وضع خراب‌تر می‌شود. و از یک جاش می‌زند بیرون." ناگهان یاد دیالوگی از رضا مارمولک افتادم و فهمیدم که محمود خان چه‌قدر به ادبیات کوچه و بازاری رضا مارمولک واقف است. به یاد بیارید صحنه‌ای را که رضا مارمولک مشغول خوردن غذا در ایوان مسجد بود و آقای فضلی اصرار داشت پسرش علی‌رغم میل باطنی، در مسابقه حفظ قرآن شرکت کند. پسر نمی‌خواست شرکت کند. آقای فضلی گفت: "حاج آقا شما بهش یه چیزی بگین" رضا مارمولک هم گفت: "آقای فضلی این‌قدر گیر نده به این جوونا. آخه بهشت که زورکی نمی‌شه عزیز برادر. اونقدر فشار میاری که از اونور جهنم می‌زنه بیرون."
البته پای را از دایره‌ی انصاف نباید بیرون نهاد. رضا مارمولک نه مرد شعار بود و نه حق یک ملت را ضایع می‌کرد. ضمنا نه تنها آبروی دین را نبرد که خیلی‌ها را هم به راه آورد.
اصلا قیاس نکنم بهتر است. این کجا و آن کجا!


--------------------------------------
خواب بودیم، کفتری آمد داخل اتاق و روی کتاب‌خانه‌ی چوبی‌مان کار بدی کرد. صاحب‌خانه هم چند روزی است که جواب‌مان کرده. همچنین مقداری از دارایی‌مان را بالا کشیدند. تا کنون در دوران نبوت‌مان این‌قدر سختی نکشیده بودیم!
خزعبلک ۱ : موقعیت و آزادی از دیدگاه سیمون دو بوار/محمدرضا نیکفر

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 0:0  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin



                         

همين چند روز پيش از خيابان ارم مي‌گذشتم. روبروي حرم حضرت معصومه، نرسيده به گذر خان، در چند قدمي خودم يک زوج جوان را ديدم که نزديک ديوار ايستاده بودند. مرد موبايلش را در دست راستش گرفته بود و دوربين آن را سمت دیوار پیاده‌رو گرفته بود. زن هم با ذوق و شوق به دست مرد خيره شده بود. با خودم فکر مي‌کردم که بر اين دیوار چه چيزي نوشته يا به تصوير کشيده شده که اين‌گونه ايشان را به خود جذب کرده است؟ چند قدم ديگر که جلو رفتم، متوجه شدم که بر دیوار آگهی بزرگداشت عماد مغنیه نصب شده و عکس رنگی مغنیه مورد نظر زوج جوان است. مرد هنوز دنبال زاويه‌ي مناسبي مي‌گشت تا از تصوير مغنيه عکس بگيرد و زن هم او را راهنمايي مي‌کرد که اين طرف‌تر و آن طرف‌تر.
با خودم گفتم اين جماعت تا قبل از آن‌که جمهوري‌اسلامي خبر مرگ مغنيه را در بوق کند، اصلا او را نمي‌شناختند. حتي مطمئنم بعد ار اين‌که اسم عماد مغنيه را براي اولين بار پس از مرگش شنيدند، بلافاصه فرياد وااسلاماه! سر دادند تا اولا تعصب‌شان زير سوال نرود و دوما حاشا نشود که مغنيه را اصلا نمي‌شناختند. حالا آن‌قدر حامي و دلسوخته‌ي مغنيه شده‌اند که عکس پس‌زمينه‌ي موبايلشان از امام و مقام معظم به عماد مغنيه تعيير کرده است.
وااسلاماه!


--------------------------------------
روز مادر و روز زن، این هنگام خجسته و مبارک را اول به تمام مادران و بعد به دوشیزگان که مادران آینده‌اند، تبریک می‌گم.
خزعبلک۱ : خودکشی دو دانشجو در حراست دانشگاه های لاهیجان و سیستان و بلوچستان
خزعبلک۲ :  ۱۱۴ نوجوان متهم درانتظارطناب دار به سر می برند
خزعبلک۳ : گفتگو با حشمت الله طبرزدی در خصوص 18 تیرماه و حادثه کوی دانشگاه
خزعبلک۴ : کافه پیانو؛ روایتی از زندگی روشنفکران خرده پای ایرانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 18:34  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin



      کاوه عزیزپور

از هر سوی این مملکت خبر بد به گوش می‌رسد. این مردم که ماشاالله سرشان را از آخور بیرون نمی‌آورند و نهایت زحمتی که می‌کشند، فحش دادن به این و آن است. آقایان هم از فرصت، خوب استفاده کرده و سواری می‌گیرند. مهم‌ترین اخبار هم شده انتخاب رییس‌مجلس و دعوای خاتمی و اصولگرایان بر سر ریاست‌جمهوری و اسلامی‌نشدن دانشگاه‌ها و این چیزها. کسی کاری ندارد که یک جوان 25 ساله‌ی کرد در زندان جمهوری‌اسلامی، با شرایط فجیع جان می‌سپرد. کسی اصلا حواسش نیست که آقایان کمر همت بستند تا در این روزهای نزدیک 18 تیر، جوانان را یکی‌یکی از قید و بند حیات رها کنند تا یاد آن روزهای داغ سال 78 را خوب زنده کنند. جالب آن‌که به‌قدری در این امر، راسخ هستند که نمی‌توانند صبر کنند تا سال این یکی بگذرد و چهلم آن یکی تمام شود و هفتم دیگری سپری شود و بعد نوبت را به جوان بعدی بدهند. راستی اگر اعتراضی از این آقایان اصلاح‌طلب و اصلاح‌گر شنیدید، بنده را هم خبر کنید.

شکست سکوت

تا مگر شیشه‌ی این کاخ به هم درشکند
تا مگر ولوله افتد به دل قصر سکوت
دست در حسرت سنگ
       سنگ در آرزوی پرواز است

                                                                            (حمید مصدق)



--------------------------------------
خزعبلک۱ : گزارش روزآنلاین و اخبار روز در این رابطه
خزعبلک۲ : نامه وکیل 20 کودک محکوم به اعدام به رئیس قوه قضاییه
خزعبلک۳ : کدام طيف، کدام نيرو، کدام همبستگي؟/متن سخنرانی دکتر اسماعیل نوری‌علا در سمینار شاخه‌ی آمریکای جبهه‌ی ملی ایران
خزعبلک۴ : خطر مرگ آیت‌الله کاظمینی بروجردی در زندان جمهوری‌اسلامی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 19:11  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin



الیزابت!
چطور می‌توانم آرامش را برایت زمزمه کنم،
در حالی‌که روزهای زیرزمین باریک و تنگ پدری‌ات از شب‌‌های سپری‌ام سیاه‌تر بود؟!
چطور می‌شود اندکی تسلایت دهم،
وقتی‌که اضطراب را در پس خانه‌ی گرم و امن پدر با ثانیه ثانیه وجودت چشیدی؟
آخر این چه عدالت است
که تو،
سنگینی تمام گناهان بشر را یکجا و به تنهایی بر دوش‌های نحیف و زنانه‌ات بکشی؟!

الیزابت!
چطور ثانیه‌ها را برای پاره‌های تنت مادری کردی،
و حال آن‌که همه‌ی کودکانگی‌هایت را
شب‌های پیش
در بستر شهوت‌های مدام پدر چال نموده بودی؟!
و آغوش مادرانه‌ی "رزماری" چگونه تنهایت گذاشت
در روزها و شب‌هایی که اندوه از پی اندوه عبور می‌کرد
و تو
کمی دورتر از انسان‌هایی که زندگی را قدر نمی‌دانستند
بی آن‌که لحظه‌ای سایه‌ی درختان و بوی چمن‌های باران خورده‌ی خانه نصیبت شود
و یا کسی فریادها و اشک‌هایت را همراهی کند،
زیر نور چراغی که توان روشن‌کردن خلوت زجرکشیده‌ات را هم نداشت
مرگ را به تدریج زیستی!
راستی
صدای ضجه‌ی فرزندانت را
که شیر از پستان‌های سینه‌ی مجروح تو طلب می‌‌کردند
چگونه پاسخ می‌دادی؟
حقا که دختران زنده به‌گور اعراب جاهلی هم
چنین رقت‌بار درد را نچشیدند!
و پدران‌شان هم
چنین خوی و خصلت وحشیانه‌ای را
هرگز
تجربه نکردند
که پدر تو.. .
نه!
ممکن نیست تا من که ترس تاریکی شب‌های بیابان را
به سرعت، با آتش زدن مردار درختی، از خودم دور می‌کردم
توان فهمیدن لحظه‌ای از یک عمر ترس‌زیستن تو را داشته باشم.

الیزابت!
خورشید اگر
برخلاف باور دانشمندان، هیچ‌وقت نابود نشود
و همیشه فقط برای تو بتابد
باز هم جبران روزهای تاریکت نمی‌شود!
باز هم پاسخ ناله‌های بی‌پاسخت نیست!
باز هم.. !
باز هم.. !
راستی
پدربزرگ آن‌قدر این سال‌ها را مست شهوت سپری کرده
که این روزها حتی توان بستن بند کفش‌هایش را هم ندارد.
و یا آن‌که جلوی آینه بایستد و صورتش را اصلاح کند.
آیا تا به حال به این فکر کرده که چطور خورشید را، و نور را، به نوه‌هایش بشناساند؟
اصلا او لحظه‌ی منعقد کردن نطفه‌ی نوه‌هایش را چگونه به خاطر می‌آورد؟
با افسوس؟ یا با خوشحالی مرور ثانیه‌های سپری؟

الیزابت!
کدام پیامبر، پیشوا و رسولی می‌توانست
دَمی از این بیست‌وچهار سال را،
به تو آرامش بخشد
در حالی‌که هیچ یک مصیبتی چنین وحشتناک را نچشیده بود؟!
خدا چگونه نتوانست امید را وارد خانه‌ی تنگ و تارت کند؟!
او که موسی را از نیل،
عیسی را از آتش،
نوح را از طوفان،
یونس را از شکم نهنگ
و محمد را از جهالت قوم وحشیان مشرک نجات داده بود
پس چطور تو را در تنهایی وحشت‌بار زیرزمین شصت‌متری پدری‌ات تنها گذاشت؟!

نه الیزابت!
یقین دارم که خدا حتی از تصور چنین لحظه‌ای هم هراس دارد!
چه رسد به آن‌که بتواند و یا اصلا بخواهد لحظاتی چنان را
در اوج ترس و وحشت و نومیدی و نبود خدایی که پشت و پناه است،
سپری کند!


--------------------------------------
خزعبلک۱ : بخوانید خبر تکان‌دهنده 'نزدیکی جنسی و حبس' دختر اتریشی توسط پدر
خزعبلک۲ :
عکس‌های زیرزمین خانه‌ی پدری الیزابت و لینک دیگر خبر در این‌جا و این‌جا

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 7:51  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin



چه‌قدر این جمله را شنیده‌اید؟ یک مرتبه؟ اصلا؟ صد مرتبه؟ هزار مرتبه؟ صدهزار مرتبه؟ قابل شمارش نیست؟
از چه کسانی این جمله را شنیده‌اید؟ یک دختر نوجوان لوس بی‌فکر؟ یک پسر که در خیال سکس با دوست دخترش سیر می‌کند، در حالی‌که خوانواده‌اش به او اجازه‌ی دیدن دختر را هم نمی‌دهند؟ یک پسربچه که ذهنش پر از آرزوهای قشنگ است و گونه‌هایش لطافت را مدام یادآور می‌شوند؟ یک نوجوانی که عاشق شده؟ یک مرد خانواده‌دار که با خانواده‌ی پدری‌اش قهر کرده؟ یا اصلا از یک پشت کنکوری؟
پاسخ خودم که طولانی است. هر چه فکر می‌کنم، می‌شمرم، یاد می‌آورم و یک صفر دیگر جلوی «1» می‌گذارم، باز هم انگار کم است. بگذریم.
به نظرم غالب افرادی که این جمله را بر زبان آورده‌اند و می‌آورند، معنی آن را درک نکرده‌اند و انگار نخواهند کرد. خودشان در لحظه نمی‌دانند چه می‌گویند و نخواهند دانست انگار. الکی آن را پرانده‌اند. بی آن‌که اصلا بدانند درک کردن و درک نکردن یعنی چه!
اصلا پیش‌تر من خیال می‌کردم ذات این جمله مشکل دارد. گمان داشتم که این جمله چه‌قدر دروغ است، چه‌قدر غیرواقعی نشان می‌دهد. اصلا با این جمله نمی‌توانستم کنار بیایم. حالم را از آن رو به این رو می‌کرد! تا یک بار که "طنین" تجربه‌اش کرد. جمله را مزه‌مزه کرد. کلمه به کلمه. دید که می‌شود این جمله صحیح باشد. راست باشد. واقعی باشد. می‌شود گفت "کسی من را درک نمی‌کند" و احساس درستی نسبت به آن‌چه گفته شده داشت.
و من همان وقت بود که فهمیدم انسان‌ها چه‌قدر همه چیز را قبل از آن‌که مزه‌مزه کنند و بسنجند به کار می‌برند. چه‌قدر این جمله را نادرست به کار بردند. اصلا انسان‌ها چه‌قدر پرمشکل، دروغ و غیرواقعی هستند. و گر نه همه‌ی جملات و همه چیز و البته این جمله ذاتا درست است.
باور دارم که
         این جمله اصلا شریف است!


--------------------------------------
خزعبلک۱ : این روزها برایمان ناخوش می گذرد. مادر قهر کرده است. نبوتمان زیر سوال رفته!
خزعبلک۲ :
اهدای جایزه پیشرفت دانشگاه کناکتیکت آمریکا به فاطمه حقیقت جو
خزعبلک۳ : تهران قادر نيست جلوي جامعه مدني را بگيرد/مصاحبه لوموند با عبدالکريم لاهيجي
خزعبلک۴ :
حکم انتصاب یک متولد ۱۳۶۱ به عضویت هیات مدیره سایپا
خزعبلک۵ : وقتي كه احمدرضا بهارلو توسط مهمان زن برنامه‌اش ضربه فني مي‌شود!/جیغ و داد نو

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 4:43  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin



این مطلب را به مناسبت انتخابات،‌ برای سایت "شهر من؛ مسجدسلیمان" آماده کرده بودم که انگار نام کاربری‌ام در آن سایت، بی‌اطلاع حذف شده!

به مناسبت همین روزهایی که گذشت و خواهند آمد باز..

عید هم که باشد، باز ایام ایام ِ نامبارکی است. هر روز می‌گذرد و می‌بینم که زادگاهم _بگذریم از وطن_ هر زمان بیش‌تر و بیش‌تر در منجلاب بی‌خردی و توحش فرو می‌رود. زادگاهی که فقط یاد گرفته‌ایم پُزش را بدهیم که شهر اولین‌ها بود و رضاخان میرپنج آن‌جا مداوا شد و مسکن آریایی و زرتشت بوده است. چه سود از این‌همه خاطره؟ چه سود از سرافرازی‌هایی که به غارت رفت و نردبان منفعت‌طلبان گشت و فقر و بوی فاضلاب و قطعی آب و برق و گازهای سمی‌اش نصیب مردمانش شد؟ کافی است بنشینیم کنار یک پیر بختیاری تا ساعت‌ها از تاریخ و تبار این قوم بگوید. اصلا همین حوالی خودمان چه بسیارند انسان‌هایی که کاغذ و مرکب مصرف کردند تا اصالت بختیاری را ثابت و ریشه‌اش را در آریایی استوار کنند، رشادتش را به وقت مشروطه عیان نمایند و غیرتش را برای میهن به رخ بکشند. _عجبا که هنوز هم انسان‌هایی در همین حیطه جان می‌کنند!_ و هنوز که هنوز این قوم، روزهای رفته را تکرار می‌کند. در اوج گرما، قطعی درازمدت برق را به جان می‌خرد، در زمستان از خیابان‌ها و معابر _که بیش‌تر به دریاچه‌ای می‌مانند_ عبور می‌کند، به وقت انتصابات _بخوانید انتخابات تا به کسی برنخورد!_ سرش را در این محفل و آن محفل فرومی‌کند و گوش می‌سپرد به شعارهای تکراری و فریب قول زیاد شدن گوسفندهایش را می‌خورد.
با این‌که قریب به دهه‌ای است که از مسجدسلیمان عزیز دور شده‌ام، اما به واسطه‌ی مسافرت‌های گهگاه، دوستان و اقوام از اوضاع نابسامان شهر آگاهم. هر کسی را هم که می‌بینم _چه داخل و چه خارج از شهر_ همین کلیشه را تکرار می‌کند که "مسجدسلیمان بهتر نمی‌شود که بدتر می‌شود".
حوالی همین انتخابات یکی از بستگانم _که پس از سال‌ها ساکن مسجدسلیمان شده_ تماس گرفت و زار و پریشان شروع کرد به بیان حال‌وهوای شهر و گفت "امیدوار رضایی به همراه قلعه‌نوعی و فلان کس آمده و مشغول سخنرانی انتخاباتی است. مردم هم مثل همیشه دورش جمع شده‌اند. یکی می‌گوید اگر ما رای ندهیم، به ما کوپن نمی‌دهند. آب و برق‌مان را قطع می‌کنند. دیگری می‌گوید چون‌که برادرم طرفدار استقلال است، پس به رضایی رای می‌دهم." چند روز بعد هم همان شخص باخبرم کرد که "رضایی به همراه فیروز کریمی(مربی استقلال تهران) به هفتکل و لالی و بخش‌های دیگر سر زده و کریمی در حالی‌که ملبس به لباس محلی بختیاری شده، وعده داده اگر به رضایی رای دهند، مسابقاتی بین استقلال و تیم‌های منطقه ترتیب می‌دهد." بی‌آن‌که ذهنم حرکت کند سمت عوام‌فریبی و شخصیت‌های خودفروخته و فرومایه‌ای که برای اندکی مقام دنیا همراه رضایی شده بودند، آه کشیدم از برای رنجی که این قوم از جهالت خود می‌کشد و این واقعه‌ی تلخ که در قرن تکنولوژی، کسی با وعده‌ی بازی فوتبال و یا بازافتتاح مکان و پروژه‌ای بخواهد رای مردم را جلب کند. آه کشیدم از برای خفتی که این مردم سزاوار آن هستند. و افسوس خوردم از برای تاریخ و تمدنی که مردمانش را نصیبی نیست.
اکنون هم روی صحبت‌های پرگلایه‌ام نه با مردم، که با قشر آگاه مسجدسلیمان است که انتظار می‌رود به جای پرداختن به این کاندید منفعت‌طلب و آن کاندید قدرت‌دوست، مردمان‌شان را از آن‌چه که می‌گذرد مطلع کنند.
امید به آزادی، آبادی و آگاهی مسجدسلیمان عزیز و ساکنان خون‌گرمش

این‌سان که روزگار شد از مردمی تهی                            واورد روزگار ِ بهی رو به کوتهی
گفتار انبیا و حکیمان تباه گشت                          هر رسم و راه گشت به بیراهه منتهی
بگداخت هرچه هوش و هنر پیش ابتذال                 پرداخت جا ز عقل و ادب جهل و ابلهی
یک تن برون ز خانه نیاید ز لاغری                                  یک تن درون خانه نگند ز فربهی
شد گُربُزی نشانه‌ی مردانگی و بُرد                           مرزی که بُد میانه‌ی شیری و روبهی
زاری و زاریانه‌ی انسان به عرش رفت                                     در آرزوی دیدن ایام فرّهی
گویی خدای ما که محیط است بر جهان،         و او راست بر سراسر هستی شهنشهی؛
چندان به کار گسترش آسمان بُوَد                            کز زاری زمین دگرش نیست آگهی!

مرثیه زمین، م.سرشک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 4:14  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin