تبليغاتX
خزعبلات یک پیامبر دیوانه


تمام لحظه‌های زندگی‌ام را که مرور می‌کنم، تنها طعم بیست و چند لحظه‌ی تحویل سال را چشیده‌ام. البته به جز چهار، پنج لحظه‌ی اول که خردسالی فرصت نداد.
اسفندهای کودکی‌ام رو به پایان که می‌رفت پُر می‌شدم از انتظار. مدام ثانیه‌ها را در پی ثانیه‌های بعدی می‌گذراندم تا برسم به سال بعدی؛ سال نو. آن وقت‌ها با بزرگ‌ترها می‌رفتم بازار تا برایم کفش و لباس نو بخرند. کفش‌ها و لباس‌ها را می‌گذاشتم توی کمدی، جایی و تا رسیدن نوروز، چند بار به‌شان سر می‌زدم، نگاه‌شان می‌کردم، می‌پوشیدم‌شان. وقت تحویل سال که نزدیک می‌شد حس خوش‌حالی عجیبی داشتم. لباس‌های نو به تن‌ام، با کفش‌های نو روی فرش تمام اتاق‌ها راه می‌رفتم. دوست داشتم تمام خانه را قدم بزنم؛ با کفش! می‌نشستم کنار سفره. همه چیز مهیا بود. لحظه‌ی موعود فرامی‌رسید. تمام ثانیه‌ها خاطره‌های خوب‌ام می‌شدند.
نوجوانی که رسید قضیه کمی فرق کرد. کفش نو که به کنار، لباس‌های نو را فقط می‌پوشیدم که کسی نپرسد "چرا لباس نوهات رو نپوشیدی؟". نه تنها خنده‌های خودم که خنده‌هی همه‌ی فامیل ساختگی به چشم‌ام می‌آمد. نمی‌دانم چرا، ولی به خنده‌ی کسی اعتماد نداشتم. به لباس‌های نو. به تبریک‌ها. دیگر لحظه‌ی تحویل سال که می‌رسید انگار چیزی فرق نمی‌کرد. درخت‌های باغ شکوفه کرده بودند و گل‌های رنگ‌وارنگ باغچه قد علم کرده بودند ولی من به آمدن روزهای نو و بهتر شک داشتم. نوجوانی‌ام سراسر ابهام بود.
جوانی‌ام اما بخش بد ماجرا شد. اسفند که رو به پایان می‌رفت، دوست داشتم تمام تعطیلات سریع بگذرد. در یک چشم به‌هم‌زدن. حتی مسافرت‌ها و دید و بازدید‌ها و سیزده‌بدرها هم برعکس سال‌های نوجوانی، نشاطی نداشت. این سال‌های آخر که هیچ سهمی از سفره‌ی هفت‌سین و ماهی توی تنگ و هم‌زدن سمنوی عزیز و کوزه‌های سبزه نداشتم. دیگر کنار سفره می‌نشستم تا عزیز دل‌اش نشکند. هرچه این روزهای جوانی می‌گذرد لحظه‌های تحویل سال تلخ و تلخ‌تر می‌شوند. و امسال هم که تلخ‌تر از همیشه؛ آن‌قدر که رمقی نبود تا تبریکی بگویم یا آماده‌ی دید و بازدیدی بشوم. امسال لحظه‌ی تحویل سال به این فکر می‌کردم که تغییر و تحول‌های سال جدید چقدر بدی با خود همراه دارند. به این فکر می‌کردم که باز هم دست‌های ناتوان یک زندانی در کما فرو رفته را با دست‌بند به تخت بیمارستان قفل می‌کنند؟ و یا پس از مرگ یک جوان بی‌گناه، باز شانه‌های‌شان را بالا می‌اندازند و پس از نشئگی‌های ملوکانه پیام نوروزی صادر می‌کنند؟ و این‌که در سال پیش رو هنوز رسم بر این خواهد بود که جوانان برومند سرزمین‌ام را به بهانه‌های واهی راهی انفرادی کنند؟ هنوز رسم بر جرم‌بودن دید و بازدید نوروزی خواهد بود؟ امسال به این فکر می‌کردم که بالاخره پروردگار دعاهای سال تحویل، کی و چه وقت دل و دیده‌ی خون‌خوارانی که مردم سرزمین‌ام را بندگان خود می‌پندارند، روشنی می‌بخشد و با تدبیر شب و روز، حال و احوال این مردم را به سمت خوش‌احوالی‌ها دگرگون می‌کند؟
هر پیش‌آمد ناگواری که رخ می‌دهد حرف حامد را به خودم می‌گویم که "تازه این روز خوبمونه". تا کی؟ نمی‌دانم. ولی هنوز شاخ و برگ‌های امید در دل‌ام نپلاسیده‌اند. هنوز واژه‌ها و نواهای دل‌ام پر از امیدند. هنوز از خواب که بیدار می‌شوم امید دارم تا ناملایمات روزگار را کم‌تر و کم‌تر کنیم. با همین چشم‌های خیس‌مان. با همین دل‌های غم‌دیده‌مان. هرچند هنوز زمزمه می‌کنم "غم زمانه خورم یا فراق یار کشم".

آرزومندیم سال پیش رو برای یکایک شما ایمان‌آورندگان و ایمان‌نیاورندگان عزیز از ناملایمات تهی‌تر باشد و ثانیه‌هاتان را با لبخند امید در کنار عزیزانتان سپری کنید!


--------------------------------------
خزعبلک1 : به شدت پوزش می‌خواهیم برای تاخیر بلندمدت در ابلاغ آیات وحی‌شده! بداحوالی‌های روزگار، نبوت ما را نیز تحت تاثیر قرار داده. زین پس تلاش‌مان بر این است که در ابلاغ وحی تاخیر نیفکنیم!
خزعبلک2 : جایزه سال مطبوعات بریتانیا برای محمدصدیق کبودوند
خزعبلک۳ : «گل بی‌گلدون» و بی‌آهنگ‌ساز/درباره مرحوم پرویز مقصدی، آهنگ‌ساز و ترانه‌سرا
خزعبلک۴ : سطرهای سیمین عزیز با خود کلی امید همراه دارند. به‌تر است بخوانید!

+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت 7:29  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin



همین یکی دو سال پیش حوالی همین ایام محرم، با گوش‌های خودم می‌شنیدم که محمود کریمی (شیپورچی محمود گدا که گاهی هم در حسینیه‌ی امام خمینی گعده برپا می‌کند) در یک مجلس توسرزنی می‌گفت: "امام حسین شب عاشورا به یارانش گفت: من و زینبم رو ول کنید بریم روم، بریم هند!" با گریه و زاری این را تعریف می‌کرد و جماعت هم با جیغ و فریاد و شیون بر سر و سینه و فلان‌جایشان می‌کوبیدند. آشنایی گفت: لابد در شب عاشورا آگهی یک «تور مسافرتی» نظر امام حسین را جلب می‌کند و هوس مسافرت به سرشان می‌زند. برگشتم گفتم احتمالا "یونان" هم یکی از گزینه‌ها بوده که حذف شده.
توجه کردید؟ تنها در چند ثانیه چنین تحریفی صورت گرفت. تحریفی که نه تنها مخالفت آشکار با بسیاری اعتقادات و باورهای شیعیان دارد که اساس قیام عاشورا را خدشه‌دار می‌کند. بله. تا زمانی که دین دکان و دستگاه عده‌ای باشد، همین‌گونه که رفت و تنها با چند کلمه اعوجاج در باور عده‌ای از مردم می‌افتد و به‌گونه‌ای سرطانی در اذهان دیگران هم ریشه می‌دواند. دیگرانی که از این روزگار سهم اندکی از "اندیشه" ندارند و در نبود اندک معرفتی، خدا را میان روزمرگی‌هاشان گم کرده و تنها در روزهایی چند هوس می‌کنند تا با نذری‌دادن به اهالی محل فخر بفروشند، قدری "ریا"ی مستحب انجام دهند، با ریختن اشکی به قدر بال مگس تمام گناهان را از پرونده‌ی اعمال خویش محو گردانند و کارهای دیگری از این دست انجام دهند.
خب روشن است که این جماعت مداح! و نوحه‌سرا برای آن‌که همیشه در چنین روزهایی این مردم سرگردان و خرافه‌پرست را به سوی خود بکشانند، باید هر مرتبه برگ جدیدی را رو کنند و ادا و اطوار تازه‌ای از خود بروز دهند تا دکان و دستگاه‌شان از رونق نیافتد. پس تجریفی چنان از جانب یک نفر از این جماعت تعجب‌برانگیز نخواهد بود. نو‌چه‌ها می‌پرستندش و دسته‌ای از مردم هم طیب‌الله می‌گویند. باور کنید برای این مردم، شنیدن چنین حرفی پیش‌رفت به حساب می‌آید. مردمی که هیچ‌کدام‌شان پیش خود هم نمی‌گوید که آخر حسین‌بن‌علی چرا تعداد اندکی را به میدان جنگ با سپاه بزرگ و مجهزی فراخواند و بعد گفت من و زینبم را رها کنید برویم! پس هدفش از این قیام چه بود؟ اصلا اگر این قضیه واقعیت دارد، بقیه فک و فامیل را _از اباالفضل گرفته تا علی‌اصغر و ..._ چرا نمی‌خواسته با خود ببرد؟ اصلا می‌خواست برود هند و روم چه کند؟ یعنی مسلمین آن‌جا پروپاقرص‌تر از کوفیان بودند؟ اصلا مگر ایشان زبان هندی و رومی بلد بوده؟
القصه که نکته‌ی گشادی است که از آن می‌گذرم و توصیه می‌کنم شما هم.. !
هزاران جور و ناجور دیگر از این تحریف‌ها را من و تو دیده‌ایم و شنیده‌ایم. از قفل‌زنی در چندصدسال پیش و زینت‌کردن اسب برای امام زمان در عهد صفویان گرفته تا داستان‌هایی که نه فقط راجع به پیشوایان مذهب شیعه که حتی درباره‌ی اصحاب و بعضا شیوخ مکتب هم نقل می‌کنند. [بی‌تردید اگر این حجم انبوه از خلاقیت در راه اندیشه و هنر خرج می‌شد، بیش‌ترین هنرمندان و اندیش‌مندان دنیا از پیروان این مذهب بودند!]
از این‌ها که بگذریم اما آیا تیشه‌ای تیزتر از این خرافه‌سازی‌ها برای نابود‌کردن ریشه‌های دین و ارتباط میان انسان و خدا وجود دارد؟ هدف اصلی از این دارودسته‌ها و مراسمات نابخردانه و تهی از معرفت _از سینه‌زنی و قمه‌زنی گرفته تا علم بلندکردن و جامه‌درانیدن و جیغ‌ودادکردن و ..._ که در جان شیعیان رسوخ کرده چیست؟ اصلا چه‌تعداد از این جماعت عزادار! معنا و مفهوم واقعی دین و مذهب و عاشورا و... را درک کرده‌اند؟ به‌راستی اگر این جماعت ِ شیعه مومنان واقعی به آخرین پیامبر آسمانی و جانشینان معصومش _همان مظاهر رحمت وعطوفت_ هستند، پس چرا حجم انبوهی از آشوب‌ها، جنایات و خشونت‌ها به دست همین قوم در داخل یا خارج سرزمین‌هاشان صورت می‌گیرد؟ چرا رفتار خصمانه‌ای با هفتاد و دو فرقه‌ی دیگر دارند؟ به راستی ریشه‌ی این اندازه کژی و خرافه در باور این قوم چیست؟ آن‌هم امروزه که همه‌ی بزرگان!! عَلم ریشه‌کنی خرافه برپاکرده‌اند و بی آن‌که اقدامی جدی برای تعطیل‌کردن دکان و دستک این جماعت مداحان انجام دهند، مدام بر سر منابر و در کف مجالس ندای وا اسلاماه! سر می‌دهند. اصلا همین آمریکا و اسراییل برای یک جامعه خطرناک‌ترند یا یک چنین دین مملو از خرافاتی که اساس ارتباط میان انسان و خدا را مورد خدشه قرار می‌دهد؟
پروردگارا! از شر شیاطین به تو پناه می‌برم!


--------------------------------------
از همه‌ی دوستان و ایمان‌آورندگان بابت این تاخیر بلندمدت‌مان پوزش می‌طلبیم. بگذارید به حساب بداحوالی‌های این روزهامان.
خزعبلک1 : چکیده‌ای از کتاب «التنزیه لاعمال الشبیه» که سال‌ها پیش به قلم مرحوم آیت‌الله سید محسن امین جبل‌عاملی و در راستای مبارزه با خرافات نوشته و به دست جلال آل‌احمد به فارسی برگردانده شد [که اولین برگردان عربی-فارسی وی بوده]، در روزنامه‌ی یالثارات در تاریخ چهارشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۳/۲۷ محرم ۱۴۲۶، سال یازدهم، شماره ۳۱۷ به چاپ رسید. پیشنهاد می‌کنم آن را مطالع کنید. صفحه اصلی + ادامه
خزعبلک۲ : شهر آلوده / محمدجواد اکبرین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1387ساعت 22:11  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin



محمدرضا حدادیحالا حکومت اسلامی می‌خواهد سنگ تمام بگذارد. گویا دیگر سعی دارد همه‌ی یادبودها و سال‌روزها را به نیکویی هرچه تمام‌تر برپا کند. حکمای شرع و قضات عالی شهر، از پیش تعیین کردند که یک روز پس از روز جهانی کودک، "محمدرضا حدادی" که در نوجوانی به دلیل فقر مالی، بی تجربگی و اغفال، قتل دیگری را گردن گرفت، از بالای چوبه‌ی دار آویزان کنند. حالا اصلا طبقه‌ی حاکم آن‌قدر خورده و ... که حواس‌اش نیست چه پیمان‌های بین‌المللی را امضا کرده است. و یا اصلا بالکل فراموش کرده که در فقه اسلامی-شیعی (که پویایی در آن نمی‌بینم) و لابلای کتاب‌های چند جلدی گالینگور و قطور و چاپ سنگی علمای متقدم، چه‌قدر از پیام‌بر اسلام و دوازده امام شیعیان روایت کرده‌اند که آبروی مومن از کعبه بالاتر و جان آدمی پراهمیت است، در جرایم و اتهام‌های سنگینی چون قتل باید در صدور حکم وسواس زیاد به خرج داد و تحقیق کرد، راحت متهم را فراهم کرد، اقرار و اعتراف او باید در شرایط کاملا آزاد باشد. آن‌قدر در راحت و آسودگی و دور از درد مردم به سر برده که ذهن صفرکیلومترش نمی‌تواند چیزی به خاطر بیاورد. که مثلا فراهم‌آمدن شرایط سنگ‌سار عملا محال است. یادم نرفته آن سطرهای کتاب علوم اجتماعی سال دوم راهنمایی که می‌گفت: "مهم‌ترین وظیفه‌ی قوه‌ی قضاییه پیش‌گیری از وقوع جرم است". آن وقت‌ها فکر می‌کردم که چه همه چیز برقرار است! چه مملکت خوبی! اما حالا به وضوح می‌شود دید که آن سطرها را برای این به دست چاپ سپرده‌اند که فقط سوال‌های امتحانی نوجوانان این مرز و بوم کم نیاید. و گرنه که محتوا کیلویی چند؟ خودشان هم می‌دانند کتاب‌ها همه‌اش به باد فراموشی سپرده می‌شود. و قضاتی که از بس خورده‌اند، دهان نیمه بازشان دیگر کفاف دم و بازدم‌شان را نمی‌دهد، چه توجهی به جان آدمیت و حقوق متهم و مجرم و شرایط اقرار و اعتراف دارند؟ حالا به‌شان می‌گویم: آقایان قضات! پیش‌گیری از وقوع جرم پیش‌کش‌تان! جان نوجوانان و جوانان بی‌چاره را چرا می‌گیرید؟ این وظیفه را مگر خدای‌تان به عهده عزراییل نگذاشته است؟ و آن‌سوتر هم رهبر جان که _همه‌ی طبقه‌ی حاکم و هواخواهان‌اش_ قربان‌اش شوند، گویا فقط به مسائل کلان! توجه دارد و با تدابیر خاص خودش! کارگزاران را امر و نهی می‌کند. به نمازجمعه می‌آید تا ناز مراجع را که از مشایی و احمدی‌نژاد دلخورند، بخرد. و به وقت‌اش هم به آمریکا و غرب می‌تازد. اما دیگر به این مسائل خرد نمی‌رسد و وقت نمی‌کند به عاقبت نوجوانان و جوانانی فکر کند، که همه‌شان از سر فقر مالی و نداری فرهنگی، به جای آموختن کمال و دانش، روزگار خوش می‌گذرانند! بنده خدا! حالا دیگر علمای متقدم هم در گور می‌لرزند و به ثانیه‌ثانیه‌ی روزی می‌اندیشند که در آن حکومت اسلامی می‌خواهد سنگ تمام بگذارد!



*** اجرای حکم اعدام "محمدرضا حدادی" متوقف شد

--------------------------------------
خزعبلک1 : عنوان مطلب، سطری از شعر "دهه شصت" با اجرای محسن نامجو است.
خزعبلک2 : توضیحات "محمد مصطفایی" [وکیل محمدرضا حدادی] را بخوانید!
خزعبلک۳ : ممانعت مجدد وزارت اطلاعات از ادامه تحصیل پیمان عارف
خزعبلک۴ : فعال سياسی يا فعال حقوق بشر؟/عمادالدين باقی

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 20:29  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin



   

درست ساعت 6:45 دقیقه‌ی بامداد چهارشنبه 28 شهریور 1386 خورشیدی بود که از سوی خدای عقل یا عقل خدای برانگیخته شدم تا به گونه‌ی آشکار، دین و آیین خویش را به مردم معرفی کنم. بی آن‌که اندکی هراس در دل خویش راه دهم، معجزت خویش که جنون بود، نشان دادم و مردمان زمانه را به سوی "حق" فرا خواندم. پرسیدند که: یا پیامبر! "حق" چیست؟ گفتم: درستی است. نیکی است. آن است که هرچه نزد خودتان نیک می‌شمرید و بر، به و برای خویش پسندیده می‌دانید، سوی دیگران روا دارید و هر چه که از آن بیزارید را بر دیگران نیک نشمرید. آزاده باشید و آزادی را دوست بدارید و در راه آن گام بردارید! برابری را پیش از آزادی بخواهید! مهربانی کنید! به یک‌دیگر ستم نکنید و در برابر آن‌که ستم می‌کند بایستید و بر ایشان سخت بگیرید! و بترسید از کسانی که ستم‌کاران را تبلیغ و تحسین می‌کنند که همانا آنان راحت و آسوده‌ی ستم‌کاران را فراهم می‌کنند! بینوایان را دست گیرید و نیکی‌شان بورزید! مبادا آنان را مورد آزار خویش قرار دهید! کودکان خویش را مهربانی ورزید و اسباب خوش‌حالی آنان فراهم کنید! زنان را ارزش شمرید! به دنبال آگاهی و دانش باشید که هرچه از این نیرو بی‌بهره باشید، گزینش‌های شما به نادرست نزدیک‌تر می‌شود. گزینه‌ها را با قوه‌ی عقل بسنجید! صاحبان خرد و نیکویی را ارج بدارید و در مقابل، با نادانان و خرافه‌پرستان به دشمنی برخیزید که همانا ایشان ستون‌های فروماندگی و انزوای شما را به پا می‌دارند، آن‌گونه که نسل‌های بسیاری پس از شما هم نمی‌توانند از تاریکی‌ها نجات یابند! همیشه به آینده فکر کنید و آن‌چه بر شما و بر پیشینیان‌تان سپری شده را به یاد داشته باشید! وطن خویش را به دست فراموشی و سهل‌انگاری نسپارید که هر هنگام چنین شود، بیگانگان خاک و مال و جان و ناموس‌تان را به تاراج خواهند برد! گفتند: یا پیامبر! "حق" همین است؟ گفتم: این‌ها همه بخشی از "حق" است و بر شماست تا در آنان کوشش و تلاش کنید. باشد که رستگار شوید!
چندی که سپری شد، عده‌ای از پیشینه‌ی من پرسیدند. گفتم: شما را چه سود؟! اگر طالب "حق" هستید همین بس شما را که بشنوید و با عقل بسنجید و در رفتار به کار گیرید. کفایت‌شان نکرد. گفتم: نام و شهرت‌ام محمد علیجانی است و به سال 1363 خورشیدی، در سرزمین نخل‌ها و نیشکرها و بیابان‌های گرم و چشمه‌های شیرین "خوزستان" قدم بر خاک نهادم. نسب‌ام از سویی به زردکوه و سپیدکوه بختیاری و از سویی دیگر به اصفهان می‌رسد. پدرم حقوق می‌داند و سیاست. و قدری هم دین و فلسفه و ادبیات. مادرم آموزگار فرزندان همین سرزمین است. خدای یگانه را می‌پرستم و به مهربانی او امیدوارم و از خشم او هراسان. سخت به خواندن و نوشتن نیازمندم و آن‌چه وجودم را گوارا می‌بخشد و جانم از چشیدن‌اش هرگز سیر نمی‌شود، شعر است و ادبیات است و فلسفه است و کلام و عرفان. دلداده‌ی تنهایی هستم و شب و آسمانش. نزدیک به دهه‌ای است که در شهر قم به فراگیری علوم دینی روزگار می‌گذرانم. از سیاست بیزارم. و حال آن‌که از اندیشیدن و رفتار در برابرش ناچار. نیز به جدایی دین از سیاست سخت باور دارم. اقوام، ادیان و آیین‌های مختلف، صاحبان خرد و انسان‌های نیک _ گذشته و حاضر _ را محترم می‌شمرم و در تلاش هستم تا دانشی و صفتی و ... _ اگر نیکو باشد _ از ایشان بیاموزم. وطن‌ام را جانانه می‌پرستم. با تمام نیرو، دارایی و جان‌ام، هم‌وطن‌ام را _ تا هنگامی‌که با دشمن همراه نشود _ یاری می‌دهم و بیگانه‌ای را که قصد وطن‌ام بکند می‌ستیزم. باشد که کفایت‌تان کناد!
خدای عقل و عقل خدای را بپرستید!
گوش فرا دهید تا رستگار شوید!
منکر نشوید!
کفر نورزید!
ایمان بیاورید!


--------------------------------------
عید فطر را به هم‌وطنان مسلمان‌ام شادباش می‌گویم! با امید به آزادی و شادی ایران و ایرانی!
خزعبلک۱ : آشفتگی، این روزهای‌مان را بسیار آلوده کرده است. آن‌قدر که داشتیم گرامی‌داشت سال‌گرد آغاز دعوت‌مان را فراموش می‌کردیم.
خزعبلک۲ : و چند سطر 
در سوگ "سیروس رادمنش" جاودانه‌ی شعر پارسی، در اتاق شیشه‌ای‌مان.
خزعبلک۳ : دو سالگی "نت هشتم" وبلاگ محمدرضا عطایی عزیز را شادباش می گویم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 19:9  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin



      

پوشیده نیست که بالاترین درصد شیعیان دوازده امامی، ایرانی هستند. شیعیانی که خود را هواخواهان اصلی شریعت اسلام و پیروان راستین پیامبر اسلام و اهل بیتش [دوازده پیشوای شیعیان] می‌دانند و در سالگرد وفات امامان خویش به رسم آیین و روش‌های سنتی که از سال‌ها پیش رایج است، به سوگواری می‌پردازند. بی آن‌که اندکی پیرامون این فرضیه که غالب جامعه ایرانی، امروزه به دین اعتقادی ندارند و یا درباره‌ی باورهای موجود جامعه‌ی امروز ایران [خاصه جوانان] سخنی به میان آورم، می‌گویم شیعیان ایرانی که دوست‌داران امامان خویش هستند را می‌توان به دو دسته‌ی کلی تقسیم کرد. یکم؛ آن دسته‌ای که در زندگی و احوالات شخصی خود، دین را جاری می‌سازند و سعی بر آن دارند تا گفتار و رفتار خویش را با آموزه‌های دینی-اسلامی-شیعی همخوان کنند. دو دیگر؛ آن کسانی که در عمل تقیدی نسبت به اجرای تمام و کمال دستورات دینی _همچون عبادات_ ندارند ولی در رای و نظر خود را مذهبی می‌دانند. نیز نمی‌توانند از بسیاری باورهای خویش [که بدون اندکی مطالعه، تحقیق و اندیشیدن به آن‌ها رسیده‌اند] دل بکنند. صد البته یک نگاه اجمالی به درون جامعه‌ی ایرانی می‌تواند نشان‌گر فزونی دسته‌ی دوم نسبت به دسته‌ی اول باشد. با در نظرگرفتن این پیش‌زمینه‌ی کلی، نگاهی می‌اندازم به احوالات امروز جامعه‌ی ایرانی که در فقر فرهنگی شدیدی به سر می‌برد و با مشکلات اقتصادی-معیشتی فراوانی دست و پنجه نرم می‌کند. از بی‌کفایتی مسئولین و نگاه خاص و متفاوت جامعه‌ی بین‌المللی ناراضی است و هیچ تاثیر مستقیم یا غیرمستقیمی در تصمیماتی که در سطح کلان مدیریت کشور گرفته می‌شود نقشی ندارد. خب؛ همین چند کلمه بس است. باقی بداحوالی‌های‌مان نیاز به گفته‌شدن ندارد. حالا با این سوال روبرو هستیم که آیا این شیعیان ایرانی که بیشترشان نسبت به مملکت‌داری طبقه‌ی حاکم ناخشنود هستند و ضمنا در مراسمات مذهبی ماه‌های محرم و رمضان شرکت می‌کنند، چه قدر به پیشوایان خود که همان چهارده معصوم هستند، اعتقاد دارد؟ چه قدر محبت آن امامانی که همه ساله در سالروز وفات [یا شهادت] آنان به سوگواری می‌پردازند را در دل خویش دارند؟ یک جوانی که به مذهب شیعه باور داشت و در عین حال به حکومت حاضر بی‌اعتقاد بود، با توجه به شرکت مردم در مراسمات مذهبی می‌گفت همین که این مردم محبت امیرالمومنین و ائمه را در دل دارند، کافی است تا به بهشت برسند. سوالم از او این بود که چگونه این حرف درست است وقتی‌که می‌بینیم همان حضرت علی در گفتار و رفتار خویش با ظلم و بی‌عدالتی مخالفت می‌کرد و همواره مردم را به این امر سفارش می‌کرد و حال آن‌که این مردم نه در رفتار و نه در گفتار به چنین دستوری جامه‌ی عمل نمی‌پوشانند؟ چگونه اینان دوستدار پیشوایان خود هستند وقتی‌که در رفتار، دستورات آنان را به دست فراموشی سپرده‌اند و فقط چیزی را به حرف می‌آورند و می‌شنوند و زود از یاد می‌برند؟ جدای از هر بحثی پیرامون جایگاه ادیان آسمانی و زمینی نسبت به یک‌دیگر و مقام منزلت پیشوایان آن ادیان، باور دارم که پیامبر اسلام و دوازده امام شیعیان همگی انسان‌های پاک‌نهادی بودند که عقل را در زندگی جاری می‌ساختند، به آن راهنمایی می‌کردند و با راستی و درستی مردم را سمت خدا می‌خواندند. ولی باورم نمی‌شود کسی خود را مومن حقیقی نسبت به پیشوایان شیعه بداند و در رفتار عمومی و اجتماعی هیچ پیروی از آنان نداشته باشد. اسلام ناب را طلب کند، طبقه‌ی حاکم را ناسزا بگوید ولی حاضر به انجام هیچ عملی و پرداخت هیچ هزینه‌ای برای ایجاد یک حکومت درست نباشد. کذب محض است!


--------------------------------------یک‌سالگی اتاق شیشه‌ای





"اتاق شیشه‌ای"مان هم یک‌ساله شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 3:57  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin



این روزها، همه‌اش بوی خون می‌دهد. بوی جهالت و کفر. آن‌قدر روزگارم بی‌حوصله می‌گذرد که نزدیک به یک ماه است آیه‌ای چیزی وحی نشده تا به مناسبت، این‌جا ابلاغ کنم. هنوز که هنوزه این قوم جور، آزادی و هوخواهانش را در جبهه‌ی مقابل خود می‌پندارد. از سنگ قبر عزت ابراهیم‌نژاد و شاملوی بزرگ می‌ترسد. به زندان می‌کشد. شکنجه می‌کند. یعقوب مهرنهاد را به قتل می‌رساند. اما می‌دانم؛ این‌ها همه و همه‌ی رفتارهای وحشیانه‌ی این قوم کفر، از سر ترس است و تلاش برای چند روزی عمر بیش‌تر. و گرنه خود به و بیش از هرکسی می‌داند که ظلم و خودکامگی عمر جاودان ندارد.
این روزها اما در حوالی این‌همه سیاهی‌های روزگارمان، دو خبر خوش، نور امید و اندیشه‌ی آزادی‌خواهی و مبارزه با ظلم را در دل و جانمان پررنگ‌تر می‌کند.

خبر آزادی همراهان پلی‌تکنیکی‌مان: احمد قصابان، مجید توکلی و احسان منصوری.

و خبر آزادی یاران تحکیمی‌مان: محمد هاشمی و بهاره هدایت.

اما باز هم با شنیدن خبر صدور حکم اعدام برای حبیب‌الله لطیفی، اندوه به جانم می‌نشیند. باید بیش از پیش به فکر مبارزه بود.


--------------------------------------
خزعبلک۱ : عنوان مطلب مصرعی از یکی از غزلیات دیوان شمس است.
خزعبلک۲ :
نامه‌ای نیمه تمام از فرزاد کمانگر/معلم محکوم به اعدام
خزعبلک۳ : صیغه‌نامه برای متهم. دستگیری شاکیان/باز خواني پرونده واقعه دانشگاه زنجان
خزعبلک۴ : براي سورنا هاشمي یکی از دانشجویان زندانی دانشگاه زنجان/فاطمه حقیقت‌جو
خزعبلک۵ : عمادالدین باقی به بند 209 اوین منتقل شد
خزعبلک۶ : بارها مرده ام و باز در انتظار مرگ هستم/نامه‌ی بهنود شجاعی خطاب به اولیای دم مقتول
این عکس فوق‌العاده قطب شمال به وقت خورشیدگرفتگی، (از سایت ناسا) را هم تقدیم می‌کنم به محبوب. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش..

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 5:17  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin



  

حالا دیگر هر چقدر هم به اندازه‌ی کافی خوابیده باشم، هر چقدر چایی و سیگار هم مهیا باشد و هر چقدر که این هلوها بوی گیس معشوق سفرکرده‌ام را هدیه کنند، باز هم پریشانم. مثل این‌که کسی پنجره‌های دلم را با آجر بسته باشد جز یکی که آن هم دود همیشه جلویش را پوشانده است. مثل مه، شاید. حالا دیگر هر چقدر هم موسیقی از راه گوشی‌های واکمن توی مغزم سروصدا کند، باز هم شیون جماعت آن‌قدر بلند است که از دور به گوشم می‌رسد. هی بالا و پایین می‌پرم و سرم را چپ و راست می‌برم تا شاید از لابه‌لای این جماعت آن‌سو را ببینم که چه خبر است. و هم‌زمان به خودم می‌گویم اصلا طاقت شنیدن خبر را داری؟ طاقت این‌که باد چشمان خیست را بسوزاند؟ طاقت این‌که از بی‌خوابی زیر چشمانت گود بیفتد. بعد ضعف کنی و دوباره سردرد. حالا دیگر سراغ هیچ یک از کتاب‌هایی که توی کوله‌پشتی با خود همراه کرده‌ام نمی‌توانم بروم. چون همه‌شان خبر تلخ به اندازه‌ی کافی دارند. می‌ترسم همان خبرها را نثارم کنند. حتی جرات تفال حافظ و استخاره‌ی قرآن را هم ندارم. مشخص نیست، مشخص نیست صبح چرا آینه‌ی قدی اتاقم لک شده بود. جای چند قطره‌ي آبی، چیزی روی آن بود که انگار همه‌شان در حال دویدن از بالا به پایین بخار شده‌اند. آخر من این چند روز اصلا جلوی آینه نرفته‌ام تا بخواهم آب دست و صورتم را یک‌وقت به روی آن بپاشم! مشخص نیست. انگار که کسی این گوشه کنارها دارد موش می‌دواند. فقط دوست دارم بفهمم چه خبر است. حالا دیگر کلی از ساعت یازده شب گذشته و من همین‌طور پشت سر جماعت ، تکیه به دیوار زده‌ام تا محبوب از سفر یک ماهه‌اش برگردد. شاید او از همه چیز مطلع باشد. اما نه؛ انگار این ساعت‌ها هم دیگر قرارهای قبلی ما را وعده نمی‌کنند. حالی به حالی می‌شوم و می‌روم سروقت "هامون" و باز به خدا و دکتر سماواتی و بقیه و بقیه التماس کنم تا اوضاع حمید را روبه‌راه کنند. اما مثل همیشه بی‌جواب می‌مانم. دوباره با چشم خیس این سی-دی‌ها را توی کوله‌پشتی‌ام می‌گذارم. سرم که سوت می‌کشد بالاخره یکی از این جماعت که آستین کت‌اش را هی محکم می‌کشم، راضی می‌شود با هم گوشه‌ای برویم و من را هم از خبر مطلع کند.پشت به جماعت که راه می‌افتیم، سرش را هی به حالت تاسف تکان می‌دهد. می‌گوید "و دلشدگان را خبر نکرد".
حالا دیگر چیزی، چایی و سیگاری، هلویی دلتنگی‌هایم را جواب نمی‌دهد.

           گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا 
                                                      چشم دارم که سلامی برسانی ز منش

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 3:40  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin